تبليغاتX
گروه نمایش آینه کرمانشاه - نمایشنامه
گروه نمایش آینه کرمانشاه
 

به نام خدا

نمایشنامه:

 شبی برای مهتاب

 

نوشته:

 سید محمد جواد معراجی

بهار  1388

 

 

 اجرای این نمایشنامه با مجوز کتبی نویسنده بلا مانع است.

 

 

 

 

 

 

صحنه :

 

نمایی از گورستان – کومه ی کوچکی در قسمتی از صحنه قرار دارد که فقط یک نفر آن هم به صورت خمیده می تواند وارد آن شود. هنوز غروب نشده اما آفتاب درحال نشستن است، زنی حدودآ چهل ساله وارد می شود اطراف را وارسی می کند – به داخل کومه سرک می کشد.

از سمت دیگر صدای مردی به گوش می رسد.

 

مرد        توی این قبرستون دنبال چی می گردی، این جا چیزی      

            وجود نداره که به درد شما بخوره

زن        دنبال کسی می گردم

مرد        خوب سنگ قبرها رو بخون پیداش می کنی

زن        اون نمرده

مرد        نمرده؟ خوب چرا تو قبرستون دنبالش می گردی

زن        می گن شهید شده

مرد        در باغ شهادت رو که بستن، بیست ساله که دیگه کسی شهید                                           نمی شه مگه تک و توکی

زن        اون تو جنگ بوده

مرد        تو جنگ بوده؟ خود خود جنگ؟

 زن        من که باور نکردم شهید شده

مرد        اون وقت تو کی هستی؟

زن        فکر کن زنشم

مرد     تو چطور زنی هستی که نمی دونی اون قبرش کجاست؟ اصلآ نمی دونی زنده است یا مرده؟

زن      ما از هم جدا افتادیم – من اینجا نبودم –

مرد     خوب حالا چرا اومدی؟

زن      اومدم که پیشش باشم اما نمی شه نمی دونم چه جوری ...

مرد     خوب پرس و جو کن

زن      پرسیدم، می گن همچین پرونده ای نداریم، نه تو شهدا، نه تو اسرا، نه تو جانبازا

مرد     ( با تمسخر) لابد فرار کرده چو انداخته که شهید شده

زن      ( کمی عصبانی) نه، اون آدمی نبود که فرار کنه، اون یک لحظه هم از جنگ و جبهه دست نکشید، به همین دلیل هم از هم جدا افتادیم و کارمون به این جا کشید

مرد     گفتی زنشی؟

زن      گفتم فکر کن زنشم

مرد     ( طعنه می زند) پس زنش نیستی

زن      ( ناراحت و با گلایه و حسرت) کاش زنش بودم، کاش عقد کرده اش بودم، کاش شیرینی خورده اش بودم، اون وقت می

          دونستم چیکار باید بکنم، اون رفت جبهه و دیگه برنگشت، بابامم ازفرصت استفاده کرد و منو پرت کرد اون سرر دنیا، اون منو فراموش کرد و زندگی من تباه شد، اون مرگ رو بیشتر از زندگی دوست داشت، اون جنگیدن رو بیشتر از عشق دوست داشت، اون رفت دشمن رو بکشه منو نابود کرد

مرد     ببین خانوم اگه می خوای منو دیوونه کنی بهتر بدونی که حدود بیست و پنج سال پیش دختری که قسمش رو شکست منو دیوونه کرد و رفت

زن      اون دختر هیچوقت قسمش رو نشکست، اون پایبند قسمش موند، اونقدر پایبند قسمش موند تا موی سرش عین دندوناش سفید شد، مثه تو قصه هایی که مادر بزرگا می گفتن ( زن قصه می گوید) یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود

مرد     ( قصه ی او را ادامه می دهد ) یه مرد پولدار بود که فقط یه دختر داشت

زن      یه زن مهربون بود که فقط یه پسر داشت

مرد     مادر پسر تو خونه ی پدر دختر کار می کرد و یه اتاق هم اون پایین حیاط بهش داده بودن تا زندگی کنن

زن      از اون جا که دختر مادر نداشت زن مهربون مثه یه مادر دختر رو تر و خشک می کرد

مرد     از اون جا که پسر پدر نداشت روزها کار می کرد و شب ها درس می خوند

زن      این دختر و پسر کم کم قد می کشیدن و بزرگ می شدن

مرد     زندگی به خوبی و خوشی سپری می شد ... اما ...

زن      ... اما ...

مرد     از قضا دختر پولدار عاشق پسر فقیر شد

زن      از قضا پسر فقیر عاشق دختر پولدار شد

مرد     ( باحسرت ) اما یه روز بابای تو جل و پلاس مارو ریخت تو کوچه و ما رو از خونش انداخت بیرون

زن      ( از خودش دفاع می کند ) به جاش منم سه شبانه روز هیچی نخوردم تا بابام مجبور شد یه خونه به نام مادرت رهن کنه

مرد     پس اون پول صدقه ی بابای تو بود

زن      من سه شبانه روز گریه کردم و هیچی نخوردم، رفتم زیر سرم، مادرت مرتب بهم سرمی زد – بابام برای اینکه دختر یکی یه دونش از دست نره اون پول رو به مادرت داد

مرد     اما مادرم هیچی به من نگفت

زن      من قسمش دادم، به همون امام زاده ای قسمش دادم که من و تو تو حرمش بهم قول دادیم که به پای هم وایسیم، اون روز یادته، یادت می آد چی بهم گفتیم؟

          ( زن و مرد به دوران گذشته برگشته و پای ضریح امام زاده دیده می شوند)

مرد     چطور اومدی؟

زن      اومدم تو رو ببینم، مادرت گفت می خوای بری منطقه گفتم بیام ببینمت

مرد     ا – ننه ی ما از کی شده مخبرشما

زن      ( نگران ) مسعود، بابام پاشو کرده تو یه کفش که باید بری خارج

مرد     ( به شوخی ) خوب برو

زن      ( اعتراض ) مسخره نشو

مرد     نگران نباش اون این کار رو نمی کنه، اون نمی تونه حتی یه دقیقه هم از تو دور باشه

زن      ( پس از کمی مکث ) حالا حتمآ باید بری

مرد     اگه من نرم پس کی بره

زن      نمی گم نرو، ولی کی برمی گردی؟

مرد     برمی گردم، رفتنم با خودمه و برگشتنم ...

زن      بیا یه قولی بهم بدیم

مرد     چه قولی؟

زن      که به پای هم وایسیم

مرد     به محض این که برگردم می آم و کار رو تموم می کنم، بهت قول می دم

زن      نه، بیا قسم بخوریم

مرد     یعنی تو قول منو قبول نداری

زن      چرا ولی دنیاست دیگه ...

مرد     یعنی تو اینقدر منو دوست داری که به پام وایسی

زن      ( سکوت – خجالت )

مرد     من تو این امام زاده به تو قول می دم – قسم می خورم – که غیر از تو با هیچکس ازدواج نکنم

زن      منم قول می دم قسم می خورم که تا آخرعمرمنتظرت بمونم

مرد     ( به زمان حال برگشته – فریاد می زند ) اما تو به قولت عمل نکردی تو قسمت رو شکستی ...

زن      ( عصبانی ) تو برنگشتی، برنگشتی

مرد     نمی تونستم زخمی شدم، زخمی

زن      منم دست خودم نبود اسیر بودم، اسیر، ( بغض کرده ) تو چه می دونی برای یه دختر چقدر سخته که بخواد منتظر یه پسر بمونه، اونم یه انتظار پاک، تو چه می دونی من چی کشیدم

مرد     ( با نفرت ) چی کشیدی، یه مدت صبر کردی، وقتی دیدی خبری ازم نیست رفتی دنبال زندگیت

زن      این بی انصافیه، من منتظرت موندم، خیلی، اما تو هیچوقت نیومدی دنبالم، هیچوقت

مرد     من مرده بودم، یه مرده که فقط نفس می کشید، سه سال تمام فقط قلبم کارمی کرد، فقط قلبم می تپید، می فهمی این یعنی چی؟ ( سکوت ) می دونی چرا؟ ( سکوت ) هیچکس نفهمید چرا، هیچکس، حتی اونایی که برگشتن منو یه معجزه می دونستن ( نفرت ) اما وقتی برگشتم تو رفته بودی، رفته بودی

زن      من به خاطر تو وایسادم تو روی بابام، اونو مجبور کردم پادگان به پادگان دنبالت بگرده، هیچکس ازت خبر نداشت،  گفتن ممکنه زخمی شده باشی، مام هر بیمارستانی که فکر کنی گشتیم، اما نبودی، بعد گفتن اسیر شدی ولی اسمت توی لیست اسرام نبود، آخرش یه پلاک و چفیه دادن به بابام و گفتن شهید شدی، اما من هیچوقت باور نکردم هیچوقت، کار مادرت شده بود گریه، شب و روز گریه می کرد، این اواخر دیگه چشماش نمی دید، یه روز غروب آفتاب رفتم بهش سر بزنم دیدم سر نماز رفته پیش خدا( بغض کرده است )

مرد     می بینی مهتاب، می بینی چی به سر زندگیم آوردی

زن      من، من به سرت آوردم، تو رفتی و دیگه برنگشتی

مرد       من اومدم دنبالت، وقتی تونستم، وقتی خودمو شناختم، وقتی که دونستم کی ام اومدم دنبالت، همین جا، تو همین شهر، اما تو نبودی، تو نبودی مهتاب، نبودی

زن      بعد از این که خبری ازت نشد و مادرت مرد دیگه هیچ وقت هیچ جا هیچ کس ندید که اون دختر سرزنده و شاداب بخنده، جسمم هرجا بود، دلم پیش تو بود

مرد     برای همین رفتی اون ور آب

زن      من نرفتم، منو بردن، به زور، به اسارت ... ( سکوت )وقتی منو می بردن تو کجا بودی؟ وقتی بهت احتیاج داشتم چیکار می کردی؟ وقتی دیوونه شدم، اونم به خاطر تو، تو توی کدوم سنگر بودی، هان

مرد     ( فریاد می زند ) من داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم

زن      بهانه ی خوبیه برای شونه خالی کردن از زیر بار مسوولیت

مرد     ( آرام ) من تو کما بودم، سه سال، شایدم بیشتر، هیچکس نمی دونست من کی ام ... اما تمام مدت بی هوشیم یکی با من حرف می زد، یکی به من امید زنده بودن می داد و اون تو بودی، می بینی من هیچوقت تو رو فراموش نکردم حتی وقتی تو کما بودم می دونی چرا؟ ( داد می زند ) می دونی چرا؟ ( سکوت )  چون تو اینجا بودی ( قلبش را نشان می دهد ) نه اینجا ( مغزش را نشان می دهد – تاکید می کند ) من به خاطر تو زنده موندم اما وقتی برگشتم ...

زن      لعنت به این جنگ ...

مرد     لعنت به این عشق، لعنت به این دل، لعنت به تو که قسمت رو شکستی

زن      من قسمم رو نشکستم، من به قولم پایبند بودم،هنوزم هستم

مرد     برای همین شوهر کردی

زن      مثل این که تو از خیلی چیزا خبر داری

مرد     برات متآسفم، برای تو،برای خودم، برای این زندگی به باد رفته

زن      تو خودت این زندگی رو به باد دادی، همون جوری که زندگی منو ویران کردی

مرد     ( عصبانی و با نفرت ) من، من زندگی تو رو ویران کردم؟

زن      ( عصبانی ) آره همون روزی که بند پوتینات رو بستی زندگی من ویران شد

مرد     من رفتم جنگ

زن      تو رفتی جنگ اما من اسیر شدم

مرد     ( فریاد می زند ) تو شوهر کردی

زن      ( با فریاد ) آره من شوهر کردم، شوهر کردم ( آرام و با حسرت ) اما خدا می دونه اون فقط تو شناسنامه شوهر من بود

مرد     بهانه ی خوبیه برای شونه خالی کردن از بار مسوولیت

زن      حرف خودمو به خودم پس می دی؟

مرد     دروغ می گم؟

زن      تو حق نداری با من این جوری رفتار کنی

مرد     تو حق داشتی با من اون جوری رفتار کنی؟ منو احمق فرض کردی یا خودتو زرنگ؟

زن      کدوم احمق؟ کدوم زرنگ؟ (مرد لبخند تمسخر آمیزی می زند)

زن      ( ادامه می دهد ) اونا به خاطر این که بتونن منو بفرستن اون ور و اون مرد بتونه اقامت بگیره، ما رو غیابی عقد کردن، ازدواج ما بیشتریه معامله بود تا یه زندگی مشترک، یه معامله بین پدرامون که ضرر و زیانش برای من بود

مرد     ( با تمسخر ) پس ضرر کردی لابد باید خسارت تورو هم بدم

زن      مثل این که تو یه طرفه به قاضی رفتی و راضی هم برگشتی

مرد     ( با نفرت ) مهتاب اون مرد شوهرته

زن      شوهرم بود

مرد     چه فرقی می کنه یا هست یا بود، بالاخره تو با اون زندگی کردی

زن      ما هیچوقت با هم زندگی نکردیم

مرد     تو زن اون بودی

زن      بله، من هفت سال زن اون بودم اما هفت ثانیه هم زیر یه سقف با هم زندگی نکردیم

مرد     ( خود را مشغول کاری می کند )

زن      مثل این که تو نمی خوای به حرف های من گوش بدی

مرد     نه نمی خوام

زن      اما من اینقدر می مونم این جا و این حرف ها رو برات می زنم تا این دلم آروم بشه ( مرد همچنان نسبت به او بی اهمیت است – زن با التماس ادامه می دهد ) به همون امام زاده ای که بهش قسم خوردیم من و اون به اندازه یه پلک زدن با هم تنها نبودیم، وقتی ما رو غیابی عقد کردن من مثه دیوونه ها شدم، یا یه گوشه می نشستم و به یه نقطه زل می زدم یا مرتب با تو حرف حرف می زدم، بعد از دو سه هفته بابام منو برد خارج اما نه برای زندگی با اون، من از فرودگاه مستقیم رفتم به یه آسایشگاه روانی، بابام دار و ندارش رو خرج کرد تا من خوب بشم، واون مرد هرگزبه سراغ من نیومد،بابام دق کرد و  مرد ومن بعدازهفت سال که حالم بهترشد اولین کاری که کردم تقاضای طلاق دادم واسمشو از توی شناسنامه ام خط زدم

مرد     یعنی با خط خوردن اسم اون از توی شناسنامه ات همه چیز تموم شده، همه چیز برگشته سر جای اولش، عمرمون، جوونیمون، شور و شوقمون، آره، برگشته

زن      مسعود، من به تو خیانت نکردم این مهمه، من قسمم رو نشکستم اینو بفهم، من به اجبار زیر بار اون عقد رفتم و تقاصش رو دارم پس می دم

مرد     تو تقاص شکستن قسمت رو داری می دی، اما من چی من تقاص چی رو پس دادم

زن      ( دیگر کلافه است ) تقاص رفتنت رو، تقاص انتخابت رو، تقاص تنها گذاشتن منو، تو به جای من رفتن رو انتخاب کردی

مرد     ( فریاد می زند ) و باید تقاصش رو پس بدم ...

زن      ( آرام ) فکر نمی کنی دیگه کافیه

مرد     مهتاب چرا برگشتی؟ چرا اومدی اینجا؟

زن      ( مصمم ) اومدم تا قبول کنی که من بی گناهم، تا قبول کنی که من به قولم به قسمم پای بند بودم،تا    قبول کنی که من مقصر نبودم،( التماس می کند ) دیگه خسته شدم، دیگه صبرم تموم شده،دلم می خواد پیش تو باشم،دلم می خواد پیش توبمیرم، پیش تو

مرد     کاش نمی اومدی، کاش همون جا می موندی، حد اقل می تونستی زندگی خوبی داشته باشی

زن      هزار بار این حرف رو با خودم تکرار کردم،هر روز و هرشب حرف هایی رو با خودم تکرار می کنم که ممکنه یه روزی تو بهم بزنی ،شاید عقل هم  حکم رو میکرد که نباید بیام - ولی دلم رو چیکارمی کردم؟ من به فرمان دلم اومدم و اصلآ پشیمون نیستم ... بیا از اول شروع کنیم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

مرد     ( لبخند تلخی می زند ) دیگه فرصتی نیست، دیگه تموم شده مهتاب، دیگه همه چی تموم شده

زن      ( با حسرت ) می بینی عمرمون چه جوری گذشت؟ اما چرا این جا؟ چرا گورستان؟

مرد     این سرنوشت همه است، سرنوشتی که ناگزیریم به اون تن بدیم، سرنوشتی که قبل ازاومدن اونو پذیرفتیم، همه اینجان، مادر من، پدر تو دوستام، دوستایی که هرکدومشون یه داستان دارن مثه داستان ما، دوستایی که برای زندگیشون آرزوهایی داشتن که حالازیراین سنگهای قشنگ و پرزرق وبرق خوابیدن

زن      پس من چی؟

مرد     تو باید بری، باید زندگیتو بکنی

زن      زندگی من تویی

مرد     تودیراومدی خیلی دیربین من وتو فاصله افتاده،به اندازه یه دنیا

زن      نه، بین من و تو هیچ فاصله ای نیست، هیچی نمی تونه بین ما فاصله بندازه حتی مرگ، تو این جایی ( قلبش را نشان می دهد) تو پیش منی، هر روز با من حرف می زنی، همیشه با هات درد دل می کنم، تو پیش منی اما من پیش تو نیستم و این عذابم می ده، این منو کشونده این جا توی این گورستان، نمی دونم چند وقته این جام، یه ماه دو ماه – یه سال دو سال – یه قرن دو قرن – نمی دونم ولی از وقتی اومدم اینجا آروم تر شدم ... نمی دونم حرف هامو می شنوی یا نه؟ نمی دونم حرف هامو قبول داری یا نه؟ نمی دونم منو بخشیدی یا نه؟ نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم... این عذاب وجدان منو رها نمی کنه ... ولی خدا می دونه من به تو خیانت نکردم، من تو رو دوست دارم، دوست داشتن تو یه هوس نبود یه عشق بود یه عشق پاک ...می بینی مسعود تو نیستی، تو سال هاست که نیستی، اما همیشه یادت با منه، خاطراتت با منه، تو رفتی و منو تنها گذاشتی تنهای تنها ... اما امشب یه حس خوبی دارم، یه حس قشنگ ،احساس می کنم می خواد یه اتفاقی بیفته یه اتفاق مهم،یه اتفاق خوب، تا حالاهمچین حسی نداشتم ،چه حس غریبی، چه بوی خوبی می آد، مسعود تو اومدی، امشب دیگه شب بهم رسیدنه، شب یکی شدنه، امشب شب وصاله

           ( صدای کل کشیدن همراهان عروس و داماد )

پایان - بهار- 1388 - سید محمد جواد معراجی

اجرای این نمایشنامه با اجازه کتبی نویسنده بلا مانع است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |