تبليغاتX
گروه نمایش آینه کرمانشاه
گروه نمایش آینه کرمانشاه

به نام خدا

 اجرای این نمایش با اجازه ی کتبی نویسنده بلا مانع می باشد.

 

 

 

نمایشنامه

 

 

 

شب ِ... شیرین

 

 

 

 

 

نویسنده:

 

 

سید محمد جواد معراجی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدم ها:

 

شیرین

فرهاد

مادر شیرین

پدر شیرین

دو نفر نظامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه

زیر زمینی است که در وسط وته صحنه یک صندوق متوسط قدیمی قرار دارد و در ورودی زیر زمین از سمت چپ صحنه و با چند پله به زیر زمین باز می شود، در سمت دیگر صحنه طناب دار از سقف آویزان است، وسایل ضروری دیگری که ممکن است مورد استفاده قرار گیرد در صحنه وجود دارد.

 

 

شیرین    [زنی حدودآ سی ساله ، سراسیمه وارد می شود، در را به سرعت پشت سر خود می بندد و هراسان به در تکیه می زند پس از کمی درنگ، با عجله به سمت صندوق می رود ، در صندوق را باز می کند و از داخل  آن یک چهار پایه بیرون می آورد، زیر طناب دار می گذارد، مکث می کند، انگار حرکت او بسیار کند شده است دست هایش هنوز به چهار پایه است، آرام آرام سرش را بلند می کند و به طناب خیره می شود، پنداری مردد است، پس از کمی مکث یک آن تصمیم می گیرد و به سرعت روی چهار پایه می رود، طناب را به دور گردن خود می اندازد و چهار پایه را از زیر پای خودش می اندازد اما طناب شل است،  شیرین به همراه طناب دور گردنش به زمین می افتد، احساس درد می کند].

 

            

شیرین     [ با نفرت] من می خوام بمیرم، به کی باید بگم [ به طناب دور گردنش] لعنتی، لعنتی [ با فریاد] من این زندگی رو نمی خوام [ از صدای خودش وحشت می کند، با دست جلوی دهان خود را می گیرد واز ترس اینکه مبادا کسی صدایش را شنیده باشد با سرعت بهطرف در می رود و آرام نگاهی به بیرون می اندازد، مطمئن می شود که کسی صدایش را نشنیده است در را می بندد، به در تکیه می زند، نفسی می کشد او تصمیم خودش را گرفته است] قبل از اینکه کسی بفهمه باید کار رو تموم کنم [ به طرف طناب می رود آن را به سختی به سقف می بندد آن را امتحان می کند  محکم است اما طناب کوتاه شده و به گردنش نمی رسد او نگران و دستپاچه است به طرف صندوق می رود] یه چیزی باید این جاها پیدا بشه  [صندوق را وارسی می کند، انگار چیز با ارزشی پیدا کرده است آن را بیرون می آورد، یک تکه آینه است، بدون این که در آن نگاه کند به سینه می چسبان] می دونی چقدر عزیزی، تو آینه ی بخت منی، آینه شمعدون شب عقدم، تو شاهد شبی هستی که مدت ها انتظارش رو می کشیدیم هم من هم فرهاد، تو شاهد شبی هستی که می تونست بهترین لحظات زندگی ما باشه، اما ... اما اون آژیر قرمز لعنتی باعث شد همه چیز بهم بریزه، همه فرار کردن و پای من به تو خورد و آینه ی بختم تیکه تیکه شد، اما با هر بدبختی بود خطبه ی عقد خونده شد و پس از مدت ها انتظار من و فرهاد به هم رسیدیم[ موسیقی ملایمی نواخته می شود، از داخل صندو.ق تور سفید عروسی را --

            

بیرون می آورد و روی سر خودش می اندازد پنداری همان شب عروسی است و مهمانان دارند خدا حافظی می کنند و فرهاد در کنار اوست] به سلامت عزیزم لطف کردی اومدی، ببخشید اگر بد گذشت، انشاالله عروسی آقا پسرت [ به خودش می آید] همه رفتن و ما موندیم، من و فرهاد [ تور را از سرش بیرون می آورد و درون صندوق می اندازد] فرهاد اینجا وایساد و دو رکعت نماز خوند من توی همین آینه ی شکسته نگاه کردم و گفتم دیدی شیرین، بالاخره به آرزوت رسیدی [خودش را در آینه می بیند، انگار از تصویر خودش در آینه وحشت کرده است جیغ می زند، باز هم می ترسد مبادا صدایش را شنیده باشند با دست دهان خود را می گیرد و دوباره به آینه نگاه می کند، با نفرت] دیو، اژدها، هیولا، تو یه مار خوش خط و خالی [ با صدای آرام و معصومانه] کی؟ من؟ من که گناهی ندارم [ در آینه نگاه می کند با نفرت] گناهی نداری،تو یه دو روی ریا کاری یه خائن کثیف [با صدای آرام و معصومانه] خائن؟ خیانت به کی؟ [ در آینه نگاه می کند با نفرت] به فرهاد [با صدای آرام و معصومانه] نه چطور ممکنه، بعد از اون شب کوتاه تابستان که برابر بود با تمام زندگی مشترک من و فرهاد من به هیچ مرد دیگه ای حتی فکر هم نکردم [ در آینه نگاه می کند با نفرت] پس چرامی خوای این کاررو بکنی؟ [ سکوت با صدای آرام و معصومانه] نمی دونم تو بگو [در آینه نگاه می کند با نفرت بیشتر] خیانت[ آینه را -

              پرت می کند با فریاد] نه من به اون خیانت نکردم [ مکث، سکوت، آرام به طرف تکه های آینه می رود با مهربانی تکه های آینه را جمع می کند، انگار با خودش درد دل می کند] من برای اثبات عشقم این کار رو می کنم، من برای اثبات وفاداریم می خوام خودمو خلاص کنم، این تنها راهه [ پنداری چیزی به یادش آمده با سرعت به طرف صندوق می رود] تا حالاش هم خیلی معطل کردم         [ صندوق را وارسی می کند] یه چیزی باید پیدا بشه که به این طناب ببندم  [در حین وارسی چیز با ارزش دیگری را می بیند آنرا بیرون می آورد یک چفیه است با احساس تمام بو می کند و آن را در آغوش می کشد] بوی فرهادمو می دی [ با عشق] چه بوی خوشی،تو یادگار فرهادی، تو تنها چیزی هستی که از اون برام آوردن، تنها چیزی که ازش باقی مونده، به جای فرهاد تورو برام آوردن، هیچ وقت اون غروب نحس و نفرین شده رو فراموش نمی کنم همون غروبی که تو رو به جای فرهاد برام آوردن، یه غروب سرد و بارونی پاییز بود. من مشغول وضو گرفتن بودم که که صدای زنگ خونه بلند شد نمی دونم چرا احساس کردم زنگ خونه داره ناله می کنه، تا گشتم و چادرم رو پیدا کردم دوباره زنگ به صدا دراومد، این بارصدای ناله نبود، صدای ضجه بود، صدای شیون بود، صدای ناامیدی، بند بندوجودم می لرزید، خیس عرق شده بودم، اما بدنم به یه تیکه یخ بدل شده بود،با هر بدبختی بود --

خودمو به در رسوندم، به محض اینکه در رو بازکردم چشمم به پوتین هایی افتاد که با بند هایی محکم چهار جفت پا رو به اسارت خودشون درآورده بودن، بعد شلوارهای گتر شده ای که توسط اورکت های کره ای محاصره شده بودن و زیپ اورکت ها تا زیر گلوی هر دو مرد بالا اومده بود و سر اونا توی کلاه اورکت ها استتار شده بود ولی صورت های استخونی شون گاهی زیر نور رعد و برق آسمون معلوم می شد [سکوت] به من سلام کردند [حالا هردو مرد در صحنه دیده می شوند] 

دو مرد   [ باهم] سلام علیکم خواهر

شیرین    بی اراده به در تکیه کردم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم گفتم: از فرهاد چه خبر؟

اولی       چطور مگه خواهر؟

شیرین    شما از فرهاد خبر آوردین درسته؟ خبرتون چیه؟

دومی     [ کمی من و من می کند و با تعلل و ناراحتی] متأسفانه خبرای خوبی نداریم

اولی       [ امیدوارکننده] البته خبرها زیادم بد نیست

شیرین    من که نمی دونستم چیکاردارم می کنم به آورکت یکی از اونا آویزون شدم و گفتم: تو رو خدا بگین چی شده

اولی       خودتونو کنترل کنین خواهر، صورت خوشی نداره، هنوز چیزی معلوم نیست

دومی     هم رزماش می گن ممکنه با خودشون برده باشنش

شیرین    برده باشنش؟

اولی       این چفیه مال اونه اگه گلوله یا ترکش می خورد حتمآ خونی می شد

شیرین    خونی؟!!!

دومی     ببینید سالم سالمه، حتی یه قطره خونم روش نیست، حدس می زنیم خودشم سالم افتاده دست دشمن

شیرین    [ مات و مبهوت است] دشمن

اولی       انشاالله اسیر شده

دومی     انشاالله اسیر شده

هردو     انشالله اسیر شده

            [دو نفر از صحنه خارج شده اند]             

شیرین    اسیر، زخمی یا ... چه فرقی می کنه، مهم اینه که الآن پیشم نیستی، مهم اینه که نمی تونی این بار سنگین رواز روی دوشم برداری، بعد از اون خبر دیگه روز خوش به خودم ندیدم، نمی دونستم برات مجلس ختم بگیرم یا نه، دیگران هم نمی دونستن با من چه جوری رفتار کنن، بهم تسلیت بگن یا نه ...  برای اینکه خبری ازت بگیرم به هر کجا که فکر کنی سر زدم، اما همیشه آخرش به آدمایی ختم می شد که اگر چه سعی می کردن ظاهری امیدوارکننده داشته باشن اما خوش بینانه نا امیدم می کردن ... دیگه تحمل ندارم، دیگه نمی دونم چیکار کنم، دیگه از دست این مردم خسته شدم، اگه یه کمی بخندم میگن یارو چه بی شرم و حیا شده از وقتی شوهرش گم شده کبکش خروس می خونه، اگه تو خودمم وبا گرفتاری های خودم دست به ---

گریبانم می گن یارو فیلش یاد هندستون کرده [ با نفرت و نگرانی] حالام که بزرگای فامیل دوره ام کردن و این بلا رو به سرم آوردن [سکوت، با دلهره و نگرانی بیشتر] اگه تو برگردی، کی جواب می ده؟ اگه بیای چی جواب بدم؟ این همه سال منتظرت نشستم، این همه سال با عشق تو زنده ام، این همه  سال با این وسایلی که بوی تورومی ده زندگی کردم،این همه سال چفیه ات شوهرم بوده، عکسهات مونسم بودن، فکر می کنی درد من فقط نبودنته، از وقتی رفتی هزار درد بی درمون به دلم خورده که همه شوتوی این سینه نگه داشتم تا روزی که وقتش برسه، اونوقت من می دونم و اونایی که تو رو از من گرفتن من می دونم و اونایی که به این روز انداختنم ... کی می دونه من چی می گم، کی می دونه من چی می کشم، کسی تا جای من نباشه نمی فهمه، اگه سنگم بود آب می شد، من چه جوری دوام آوردم خودمم نمی دونم، شاید امید به اومدنت منو زنده نگه داشته، ولی دیگه بریدم، دیگه تحمل ندارم، دیگه نمی تونم [ مکث، مصمم] اما تن به این خیانت نمی دم، من به تو وفادار خواهم موند، اون روزی که به تو بله گفتم قلبم رو به تو دادم، امشب شب آخره امشب شبی یه که اگه طلوع صبحش رو ببینم دیگه متعلق به تو نخواهم بود، و این صبح هرگز نخواهد رسید، حتی اگه تو زنده باشی حتی اگه یه            روزی تو بخوای برگردی [ سکوت] این شب آخر منه، شب شوم شیرین [ از چهار پایه بالا می رود چفیه را به طناب می بندد، آن را می خواهد به گردن خود بیاندازد، نور کم رنگ می شود نور موضعی در نقطه مقابل او روشن می شود و فرهاد در آن نمایان است]

فرهاد     شیرین ...  [ شیرین هنوز مشغول طناب است]

فرهاد     شیرین...

 شیرین   [ نگاهش به طرف صدا می چرخد] فرهاد!!! [با عجله و دستپاچگی می خواهد طناب را از گردن خود باز کند نمی تواند و بالاخره با زحمت آنرا باز می کند وبه طرف فرهاد می رود] اومدی فرهاد [ فرهاد سرش را بر می گرداند] مثه دیشب، مثه پریشب و مثه صدها شب دیگه ای که تو نبودی اما با هم بودیم [مکث] ولی شبهای قبل روتو از من  بر نمی گردوندی

فرهاد     تو چیکار می کردی؟

شیرین    دلم داره می ترکه، می خوام بهم آرامش بدی، می خوام برام حرف بزنی، می خوام بیام پیشت برای همیشه، دلم برات تنگ شده می خوام برات حرف بزنم، به درد دلم گوش می دی؟

فرهاد     [ به طناب اشاره می کند] اون چیه ؟

شیرین    فکر می کنی چیه، اون یه قلب شکسته است، اون یه زندگی ناکامه، اون پایان یه عشقه، اون منم فرهاد، اون تویی ...

فرهاد     [ سرش را بلند میکند و با لبخندی به شیرین نگاه می کند]

             چطوری به اینجارسیدی؟

شیرین    من می خواستم یه زندگی ساده و آروم داشته باشم، این آرزوی بزرگیه؟ من می خواستم یه زندگی  معمولی داشته باشم این خواسته ی نامعقولیه؟ من می خواستم مثل همه ی زنای دنیا با شوهرم زیر یه سقف زندگی کنم این دست نیافتنیه؟ من می خواستم با شوهرم دست بچه مو بگیرم و توی پارک قدم بزنم ... این یه آرزو نیست این یه زندگی معمولیه که برای هر زنی اتفاق می افته، اما برای من اتفاق نیفتاد، نذاشتن، داشتن یه زندگی معمولی برای من شده یه آرزوی دست نیافتنی، به کی باید بگم، از کی باید بخوام، کی جواب منو میده؟

فرهاد     [ آرام] تو داری داد میزنی

 شیرین   آره داد می زنم، داد می زنم، اما کو گوش شنوا؟

فرهاد     من که دارم گوش می دم

 شیرین   تو؟ تو داری گوش می دی؟ اونم حالا؟ تو اون وقتی باید گوش می دادی که اولین شب زندگی مون بود و صبحش شال و کلاه کردی و رفتی

فرهاد     جنگ بود شیرین جنگ،نمی شد نرم

شیرین    منم که جلو تو نگرفتم، گرفتم؟ به رفتنت راضی بودم، اما هرگز فکر نمی کردم بر نمی گردی، هنوزم منتظرم که بیای، تو می دونی که الان من چی دارم می کشم؟

 فرهاد    تو چی؟ تو می دونی من چی می کشم؟ درد منم کمتر از تو نیست

شیرین    کی قدر تو می دونه، اگه می دونستم آخرم اینه ...

فرهاد     شیرین ...

شیرین    ببین فرهاد الآن من زنده ام، این جام، اما تو چی؟   کجایی؟  هستی؟ نیستی؟ اگر هم باشی من این  سر دنیا تو اون سر دنیا

فرهاد     خوب منم تو این دوری غم انگیز با تو شریکم، من اگه هفته ها توی خاک و گرما و سرما همه چیز رو تحمل کردم به خاطر عشقی بود که به تو داشتم، من اگه شب و روز با گلوله های سربی بی رحم و کشنده کلنجار رفتم به خاطر این بود که می دونستم وقتی برگردم یکی تو خونه منتظرمه، وقتی دوستامو می دیدم که با یه میلیمتر ترکش لعنتی قلب مهربونشون از کار می افتاد، قلبم به عشق تو می تپید، مگه همه ی اینا رو تو نامه هام برات ننوشتم؟ منم دلم می خواست یه زندگی ساده و آروم داشته باشم، منم دلم می خواست با شریک زندگیم زیر یه سقف زندگی کنم، منم دلم می خواست با زن و بچه ام توی پارک قدم بزنم و خیلی چیزای دیگه دلم می خواست که این جا [ به سینه اش اشاره می کند] مونده و هیچکس ازش خبر نداره[مکث]من می رم شیرین ولی دلم به این گرمه که

 وقتی برگردم تو توی خونه منتظرمی، من که این جمله رو اون شب بهت کفتم- نگفتم؟

[ بدون اینکه شیرین متوجه شود فید می شود]

شیرین    [ بغض کرده] چرا گفتی، گفتی، منم هر روز وهر شب با

خودم تکرارش کردم، برای همین هم تا حالا دوام اوردم و جلوشون وایسادم [مکث] می دونی فرهاد امشب می خوام پیشت اعتراف کنم، یه اعتراف بزرگ، می خوام بهت بگم که وادارم کردن تن به چه کاری بدم اما من این کار رو نمی کنم  [بر می گردد اما فرهاد نیست] فرهاد؟ - فرهاد؟ - می بینی فرهاد تو نیستی، تو سال هاست که نیستی اما من هر روز با تو حرف می زنم، تو هر شب همدم منی، منم و خیالات تو منم و خاطرات تو، منم و امید به فردا، فردایی که هرگز نیومدم  اگرم اومد بد تر از دیروزم بود، هیچ کس به من گوش نمی ده، هرکس سرش به زندگی خودش گرمه، هیچکس نمی خواد به حرف های من گوش بده،، هم من فراموش شدم هم تو،من پیش کی درد دل کنم، حرف ها مو باید به کی بگم، کی سنگ صبور منه [به چفیه اشاره می کند که به طناب بسته شده است] اون        [ مکث- پنداری چیزی به خاطرش رسیده است] آره، اون، اون فرهاد منه، اونی که داره تو هوا می رقصه [ به طرف چفیه می رود و آنرا از طناب باز می کند]  کی تورو به این روز انداخته، تو فرهاد منی، تو نباید به این روز

می افتادی، تو رو به جای فرهاد برای من آوردن [ آن را به سینه می چسباند] تو عزیز منی، تو بوی فرهاد مو

می دی [مکث- با نفرت] نه، از تو متنفرم، اگه تو نبودی فرهادم الان اینجا بود [پنداری از گفته ی خود پشیمان است، چفیه را دلداری می دهد] ناراحت نشو، شایداینو از

روی حسادت می گم چون تو بیشتر از من با فرهاد بودی، نمی دونم تورو باید دوست داشته باشم یا ازت بدم بیاد، وقتی که من توی تنهایی خودم اشک می ریختم تو پیش اون بودی دست های تو دور گردن اون بود [ چفیه را به دور گردن خود می اندازد] و الان پیش منی دستات دور گردن من حلقه شده [ با احساس تمام] آی فرهاد، فرهاد... [یک مرتبه به خود می آیدو چفیه را از دور گردنش باز می کند] دستا تو بکش، تو فرهاد من نیستی، کی تو رو برام تیکه گرفته،  [ چفیه را به طرف صندوق پرتاب می کند و به طرف در می رود- با تاکید]  تو فرهاد نیستی حتی اگه برادرش باشی [ آرام] برای شیرین فقط یه مرد وجود داره اونم فرهاده، ولی هیچکس اینو نمی فهمه، هیچ کس منو درک نمی کنه     [ به طرف صندوق می رود و در کنار صندوق می نشیند] حتی مامان، اون خیال می کنه من هنوز بچه ام، شایدم حق داره، آخه اون نگران منه [ با لبخند تمسخر آمیز] نگران، هه، نگران [به گذشته بر می گردد، اکنون مادر در صحنه است]

مادر      ببین دخترم ما نگران تو هستیم هم من هم آقاجونت،هم پدر و مادر فرهاد

شیرین     شما نگران حال من نباشید، حال من خوبه

مادر       آخه این جوری که نمی شه تو باید یه سر و سامانی بگیری

شیرین     سر و سامان؟

مادر       آخه این چه زندگی یه برای خودت درست کردی تاازت غافل می شن می آی تو این زیرزمین و با این خرت و پرتها اعصاب خودتو خورد می کنی و اشک می ریزی

شیرین     مادر اینا خرت و پرت نیستن اینا یادگار فرهادن با اینا آرامش پیدا می کنم

 مادر       [دلسوزانه] شب جمعه ای عزیز خانوم رو دیدم، بازم در مورد تو و خسرو حرف زد، می گفت: من نمی خوام عروس گلمو از دست بدم، اون بوی فرهادم و میده  نمی ذارم کس دیگه ای ببردش، شیرین مال خودمونه، می گفت:  فرهادم نشد خسروام که هست، می گیریمش برای اون، عزیز خانوم گفت:چه فرقی داره برای فرهاد نشد، مال خسروه

شیرین     [ بانفرت و تمسخر] لابد اگه خسروشم نشد مال اون یکی ام [در اوج نفرت و اعتراض] مامان مگه من یخچالم یا تلویزیونم ... آخه بابا من آدمم آدم دل دارم، دل

مادر      حالا چرا داد می زنی؟ کسی که بد تورو نمی خواد، تو باید یه سایه ای رو سرت باشه یا نه؟

شیرین    سایه فرهاد هنوز رو سرمه

مادر      دختر گلم چرا لج می کنی، خسرو خان هم پسر خوبیه هم مرد زندگیه

شیرین    مامان من هیچ احساسی نسبت به اون ندارم

زندگی کنی، احساسم پیدا می کنی، مردا همه شون مثل هم اند

شیرین    اون پنج سال از من کوچیک تره

مادر      خوب کوچیکتر باشه دلی دلی نمی خونه؟

شیرین    مامان اون مثه برادرمه

مادر      وا، زبونتو گاز بگیر[ تقلید او را در می آورد] مثه برادرمه، الحمدلله تو نه خواهر داری نه برادر، یکی یه دونه، خل و دیوونه، از این روزام عروسمونه

شیرین     شاعرم که شدین

مادر        تو بگو بله، من هم شاعر می شم، هم خواننده

شیرین    مامان خودتونو به اون راه نزنین، شما که خوب می دونین، من منتظر فرهادم

مادر       فرهاد؟! فرهاد کو؟ اصلا کسی می دونه اون کجاست که تومنتظرش باشی، این همه پرس و جو کردی، کسی جواب درست و حسابی بهت داد، بذار کار رو تموم کنیم، هم تو از این بلا تکلیفی در می آی، هم ما از زیر بار حرف مردم در می آیم

شیرین     بذار مردم هر چی دلشون می خوتد بگن، من که نمی تونم به خاطر حرف مردم خودمو بندازم تو چاه

مادر       ما همه دست دادیم به دست هم که تو رو از این چاه بلاتکلیفی در بیاریم

شیرین     تکلیف من معلومه، اون چه برگرده چه برنگرده من منتظرش می مونم

مادر        این حرف ها آقاجونتو راضی نمی کنه

شیرین    شما که بلدین آقاجون رو چه جوری راضی کنین

مادر      چند ساله هی دارم امروز و فردا می کنم و بهونه

می آرم، دیگه نمی تونم بزرگ ترها منتظر جواب تواند

شیرین    شما که جواب منو می دونین به بزرگ ترها بگین

مادر      اونا حرفاشونو با هم زدن، آقاجونت قول و قراراشو با اونا گذاشته، دیگه نمی تونی بگی نه

  شیرین   پس آقا جونم خودش بشینه سر سفره عقد

مادر        مگه خل شدی شیرین، تو که آقاجونت رو می شناسی حرفش دوتا نمی شه، حاضره سرش بره ولی قولش نره

شیرین    منم دختر همون پدرم، منم قولم دوتا نمی شه، من به فرهاد قول دادم منتظر بمونم و می مونم

مادر        تو که یه شب بیشتر زن اون نبودی

شیرین      شما می دونین عشق یعنی چی؟

مادر        با این حرف ها خودتو گول نزن

شیرین     ببین مامان ما بارها در این مورد با هم بحث کردیم و به نتیجه نرسیدیم، اگه صد بار دیگه هم بحث کنیم بازم جواب من همونه [قاطعانه] نه

مادر       بخدا اگه این حرفا به گوش آقاجونت برسه خو نتو  می ریزه

شیرین    من اگه بمیرمم تن به این کار نمی دم [ مادر می خواهد چیزی بگوید اما شیرین حرف او را قطع می کند] این حرف آخر منه

مادر       تو از اون لجباز تر اون از تو یه دنده تر من که دیگه نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم، جواب آقاجونت با خودت [ نور عوض می شود- مادر از صحنه خارج شده

– شیرین در فکر است]

شیرین     همیشه می ترسیدم اگه آقاجون در این مورد با من صحبت کنه چطوری بهش بگم نه، اما اون روز وقتی منو آورد این جا تا باهام حرف بزنه دلم قرص شد، فکر کردم یکی پیشم وایساده و ازم حمایت می کنه، احساس کردم فرهاد هم اینجاست حرف دلم و زدم و راحت شدم [ نور عوض می شود- پدر در صحنه است] 

پدر         ببین باباجون بهت گفتم بیایم تو این زیر زمین با هم صحبت کنیم که کسی مزاحم حرفامون نشه، بی مقدمه می رم سر اصل مطلب، چند دفعه مادرت باهات حرف زده اما جواب درست و حسابی بهش ندادی، گفتم خودم بیام و چند کلمه ای باهم اختلاط کنیم تا مطلب بیاد دستت [ شیرین با وسایل زیر زمین خودش را مشغول کرده است]  حواست با منه

شیرین     بله آقاجون بفرمایید

پدر         من پدرتم بد تورو نمی خوام پدر و مادر فرهادم بد تورو نمی خوان، مصلحت در اینه که تو با خسرو ازدواج کنی

شیرین      مصلحت؟

پدر         اونا منتت رو دارن، از خداشونه، تو هم که با اخلاق اونا آشنایی، پا به بخت خودت نزن

شیرین    بخت؟

پدر        تو دختر فهمیده ای هستی، لیسانس داری، با سوادی، عاقلانه فکر کن

شیرین    عاقلانه؟

پدر         ببین بابا جون تو که ضرر نکردی

شیرین     [ دیگر تحمل نمی کند] ضرر؟ آقاجون بقالی که نیست فکر سود و ضررش باشیم

پدر         [عصبانی شده است اما خود را کنترل می کند] ما هم که نگفتیم بقالیه، زندگیه، زندگی، شوخی که نیست [با تأکید] زندگیه [ مکث] خوب حالا چی می گی؟

شیرین    در مورد چی؟

پدر        [ عصبانی] به، یه ساعته داریم لیلی و مجنون می خونیم تازه خانوم می گه لیلی زن بود یا مرد

شیرین    من که حرف هامو با مامان زدم، مگه به شما نگفته؟

پدر        مامانت یه چیزایی به هم بافت و تحویل من داد که سر وتهش معلوم نبود

شیرین    خوب من مجبورم بازم همون حرفای بی سروته رو بزنم

پدر         ببین شیرین، تفره نرو، رک و پوست کنده حرف دلتو بزن

شیرین     حرف دلم؟!... شما ناراحت می شین

پدر         خیر، عصبانی نمی شم[سکوت] خوب، چی می گی؟

شیرین     من... نمی تونم ... باکسی غیراز فرهاد ... زندگی کنم

پدر         چی؟

شیرین     من باکسی غیر از فرهاد نمی تونم زندگی کنم

پدر         [عصبانی و با تمسخر] حال من فرهادو ازکجا برات بیارم؟!

شیرین    منم نگفتم شما اونو بیارین، فقط دست از سرم بردارین

پدر         دست ازسرت برداریم؟چرا نمی خوای واقعیت رو قبول کنی؟

شیرین    واقعیت؟ واقعیت فرهاده که معلوم نیست کجاست، واقعیت منم که دارم می پوسم... اما حقیقت چی       می شه؟حق من اززندگی اینه؟ حق فرهاد از زندگی اون بود؟

پدر         [با تمسخر و ناراحت] مبارکه فیلسوفم که شدی، اما یادت نره پول اون کتابهایی که این چیزا توش نوشته شده از بقالی من پرداخت شده

شیرین     آقا جون تو رو خدا راحتم بذارین

پدر          [عصبانی] راحتت بذاریم [عصبانیت خودرا کنترل می کند]  ممکنه ما به اندازه ی تو سواد نداشته باشیم اما این مو ها رو تو آسیاب سفید نکردیم... تو جوونی... نمی فهمی... ما چارتا پیرهن بیشتراز توپاره کردیم، راحتیت در اینه که ازدواج کنی

شیرین     اگه من این راحتی رو نخوام کجا باید برم؟

پدر          [ عصبانی- فریاد میزند] قبرستون

شیرین     [ فریاد می زند] خوب می رم [ سکوت]

پدر       [ سعی می کند عصبانیت خود را پنهان کند] مثه کبک سرتو کردی زیر برف، سرتو درآر دنیا رو نگاه کن، صدها نفر مثه تو بودن ولی ازدواج کردن و دارن زندگی شونو می کنن

شیرین    مثل این که شما یه چیزی رو فراموش کردین [پدر به او نگاه می کند] پس فرهاد چی؟!!

پدر        [ بی تفاوت ] فرهادچی؟ فرهاد هیچی

شیرین    به همین راحتی، فرهاد هیچی

پدر        همه فراموشش کردن، حتی بابا ننه اش حتی برادراش، توکاسه ی از آش داغ تری، تو دست وردار نیستی..

شیرین   [ عصبانی و کاملآ جدی] نه من دست وردار نیستم، من دوستش دارم، اون تو قلب منه [آرام و مستآصل] پس من دلمو چیکار کنم؟

پدر                    [عصبانی- فریاد می زند] بکن بندازش دور...دختره چشم سفید، توروی من وایساده میگه دوستش دارم

شیرین   آقاجون اون شوهرمه

پدر        شوهرته که شوهرته، حکم از دادگاه می گیریم و طلاقت می دیم، خلاص

شیرین    آقاجون...

پدر       آقاجون بی آقاجون

شیرین                اگه برگشت چی؟!!!

پدر        می خوام برنگرده [ از گفته ی خود پشیمان است – جدی و با تاکید] امشب باید تکلیف ما روشن بشه  در دروازه رو می شه بست، در دهن مردمو نمی شه

شیرین                ولی من نمی خوام

پدر        تو بی خود می کنی، چارتا آدم ریش سفید وگیس سفید مسخره دست تو که نیستن  

شیرین    آخه آقاجون...

پدر         آخه بی آخه

شیرین     ولی...

پدر        ولی و اما و اگر برای بعد از عقد [شیرین می خواهد چیزی بگوید] یک کلام ختم کلام، تو بله رو گفتی والسلام

شیرین    [ نور می رود پدر از صحنه خارج می شود] می بینی فرهاد، می بینی با تو چیکار کردن، می  بینی با من دارن چیکار می کنن، تو که رفتی، تکلیف من این وسط چیه؟ می دونم حرف آقاجون عوض شدنی نیست، اون تصمیم گرفته این کار رو بکنه و می کنه اگه تو جای من بودی چیکار می کردی اونا کار خودشونو کردن، حالا نوبت منه [مصمم] برید بگید شیرین قبول کرده، اما فردا شیرینی نخواهد بود که به آقا بله بگه [به طرف چفیه می رود آن را برمی دارد] بیا توآخرین مونس فرهاد بودی، باید آخرین مونس منم باشی، تو محرم راز فرهاد بودی، باید سنگ صبور منم باشی، با تو می رم، با یادگار فرهاد، با بوی فرهاد [ روی چهار پایه می رود و چفیه را به طناب گره می زند بادست طناب را امتحان می کند- محکم است] فردا این صدا تو گوش دنیا می پیچه...  عروس رفته گل بچینه...

 [ صدای کل کشیدن همراهان عروس] 

 

پایان - 1379

اجرای این نمایشنامه با مجوز کتبی نویسنده بلامانع می باشد.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |